گزیده اشعار مولانا جلال الدین بلخی رومی
دانلود رایگان - ۶۲ صفحه
:برای مطالعه بیشتر درباره مولانا مراجعه فرمائید

عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل
علت عاشق ز علتها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست
عاشقی گر زین سر و گر زان سرست
عاقبت ما را بدان سر رهبرست
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گرچه تفسیر زبان روشنگرست
لیک عشق بیزبان روشنترست
چون قلم اندر نوشتن میشتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

بميريد بميريد درين عشق بميريد
درين عشق چو مرديد همه روحپذيريد
بميريد بميريد وزين مرگ نترسيد
ازين خاك برآييد و سماوات بگيريد
مرده بدم زنده شدم ، گريه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم
ديده سيرست مرا ، جان دليرست مرا
زهره شيرست مرا ، زهره تابنده شدم

بی همگان به سر شود بیتو به سر نمیشود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود
دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بیتو به سر نمیشود
جان ز تو جوش میکند دل ز تو نوش میکند
عقل خروش میکند بیتو به سر نمیشود
خمر من و خمار من باغ من و بهار من
خواب من و قرار من بیتو به سر نمیشود
جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی
آب زلال من تویی بیتو به سر نمیشود
گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی
آن منی کجا روی بیتو به سر نمیشود
دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی
این همه خود تو میکنی بیتو به سر نمیشود
بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی
باغ ارم سقر شدی بیتو به سر نمیشود
گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم
ور بروی عدم شوم بیتو به سر نمیشود
خواب مرا ببستهای نقش مرا بشستهای
وز همهام گسستهای بیتو به سر نمیشود
گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من
مونس و غمگسار من بیتو به سر نمیشود
بی تو نه زندگی خوشم بیتو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کشم بیتو به سر نمیشود
هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد
هم تو بگو به لطف خود بیتو به سر نمیشود
رفتم و ديوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفــت که سرمست نهای رو که از اين دست نهای
رفتم و سرمست شدم و ز طرب آکنده شدم
گفــت که تو کشته نهای در طرب آغشته نهای
پيش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
گفــت که تو زير ککی ، مست خيالی و شکی
گول شدم ، هول شدم ، وز همه بر کنده شدم
گفــت که تو شمع شدی ، قبله اين جمع شدی
جمع نيم ، شمع نيم ، دود پراکنده شدم
گفــت که شيخی و سری ، پيش رو و راه بری
شيخ نيم ، پيش نيم ، امر ترا بنده شدم
گفــت که با بال و پری ، من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم
گفت مرا دولت نو ، راه مرو رنجه مشو
زانک من از لطف و کرم سوی تو آينده شدم
گفت مرا عشق کهن ، از بر ما نقل مکن
گفتم آری نکنم ، ساکن و باشنده شدم
چشمه خورشيد توئی ، سايه گه بيد منم
چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم
تابش جان يافت دلم ، وا شد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم ، دشمن اين ژنده شدم
صورت جان وقت سحر ، لاف همی زد ز بطر
بنده و خربنده بدم ، شاه و خداونده شدم
شکر کند کاغذ تو از شکر بی حد تو
کامد او در بر من ، با وی ماننده شدم
شکر کند خاک دژم ، از فلک و چرخ بخم
کز نظر و گردش او نور پذيرنده شدم
شکر کند چرخ فلک ، از ملک و ملک و ملک
کز کرم و بخشش او روشن و بخشنده شدم
شکر کند عارف حق کز همه بر ديم سبق
بر زبر هفت طبق ، اختر رخشنده شدم
زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم
يوسف بودم ز کنون يوسف زاينده شدم
از توا م ای شهره قمر ، در من و در خود بنگر
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
گر صورت بیصورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید
یک بار از این خانه بر این بام برآیید
آن خانه لطیفست نشانهاش بگفتید
از خواجه آن خانه نشانی بنمایید
یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت
یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
با این همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

ای دلبـــر و دلدار من ای محـــــرم و غمخوار من
ای در زمین ما را قمر ای نیم شب مــا را سحــــر
ای در خطر ما را سپـــــر ای ابر شکر بـــار مـن
خوش می روی درجان من خوش میکنی درمان من
ای دین و ای ایمان من ای بحر گوهــــــر دار مــن
ای شب روان را مشعله ای بی دلان را سلسلــــــه
ای قبله هر قافله ای قافلـــــــه ســــالار مــــــــــن
هم رهزنی هم ره بری هم ماهی و هـــــم مشـتـری
هم این سری هم آن سری هــــم گنج و استظ مــــن
چون یوسف پیغامبری آیی کــــه خواهم مشتــــری
تا آتشی اندرزنی در مصـــر و در بـــــازار مــــن
هم موسی بر طور من عیسی هر رنجـــــــور مــن
هم نور نور نور من هــــــم احمـــد مختـــــار مــن
هم مونس زندان من هــــم دولت خنـــــدان مـــــــن
والله که صد چنــــدان من بگذشته از بسیـــــار مـن
گویی مرا برجه بگو گویم چـــه گویم پیش تــــــــو
گویی بیـــا حجت مجـــــوای بنـــده طـــــرار مــن
گویم که گنجی شایگان گـــوید بلی نـــــی رایگــان
جان خـــواهم وانگه چه جان گویم سبک کن بارمن
گر گنج خـــواهی سر بنه ور عشق خواهی جان بده
در صف درآ واپس مجـــــه ای حیــدر کــرار مــن

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فر آوانم آرزوست
ای آفتاب حسن ٬ برون آ ٬ دمی ز ابر
کان چهره مشعشع تا بانم آرزوست
بشنيدم از هوای تو آواز طبل باز
باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
گفتی ز ناز : بيش مرانجان مرا ٬ برو
آن گفتنت که بيش مرانجانم آرزوست
وان دفع گفتنت که برو ٬ شه به خانه نيست
وان ناز و باز و تندی در بانم آرزوست
اين نان و آب چرخ چو سيل است بی وفا
من ماهيم ٬ نهنگم ٫ عمانم آرزوست
يعقوب وار وا اسف ها همی زنم
ديدار خوب يوسف کنعانم آرزوست
والله که شهر بی تو مرا حبس می شود
آوراگی کوه و بيابانم آرزوست
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت
شير خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زين خلق پر شکايت گريان شدم ملول
آن های و هوی و ٫ نعره مستانم آرزوست
گويا ترم ز بلبل ٫ اما ز رشک عام
مهرست بر دهانم و ٫ افغانم آرزوست
دی شيخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز ديو و دد ملولم و ٫ انسانم آرزوست
گفتند يافت می نشود ٫ جسته ايم ما
گفت آن که يافت می نشود ٫ آنم آرزوست
هر چند مفلسم ٫ نپذيرم عقيق خرد
کان عقيق نادر ارزانم آرزوست
پنهان ز ديده ها و ٫ همه ديده ها از اوست
آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست
خود ٫ کار من گذشت ز هر آرزو و آز
از از کا و از مکان ٫ پی ارکانم آرزوست
يک دست جام باده و يک دست جعد يار
رقصی چنين ميانه ی ميدانم آرزوست
من رباب عشقم و ٫ عشقم ربابی است
وان لطف های زخمه رحمانم آرزوست
بنمای شمس مفخر تبريز ٬ روز شرق
من هدهدم ٬ حضور سليمانم آرزوست

بر روی زمین خرقه و زنار نماند
آن را که دمی روی نمایی ز دو عالم
آن سوخته را جز غم تو کار نماند
گر برفکنی پرده از آن چهره زیبا
از چهره خورشید و مه آثار نماند
در خواب کنی سوختگان را ز می عشق
تا جز تو کسی محرم اسرار نماند

چون صد هـــزار تنگ شکــر در کنـــار مــا
آمـــد مهی که مجلس جـــــان رو منــــورست
تــــا بشکنــــد ز باده گلگـــون خمــــار مـــــا
شــاد آمـــدی بیـــا و ملوکـــانـــــه آمــــــــدی
ای سرو گلستـــان جمــن و لالـــه زار مـــــا
پاینــــده باش ای مه و پاینـــده عمــــــر بــاش
در بیشه جهـــــان ز بـــرای شکار مــــــــــا
دریــــا بــه جوش از تو که بی مثل گوهــری
کهســـار در خــروش کــه ای یـار غار مـــا
در روز بــزم ســاقــی دریا عطــای مـــــــــا
در روز رزم شیـــر نــــر و ذوالفقــار مـــــا
چونی در این غریبی و چونی در این سفـــــر
بــــر خیز تا رویم به سـوی دیـــار مـــــــــــا
ما را به مشک و خــم و سبو ها قـرار نیست
مـــــا را کشان کنیـــد سوی جـویبار مــــــــا
ســوی پری رخـــی که برآن چشم ها نشست
آرام عقـــل مست و دل بی قـــــــرار مــــــا
شـــد مـــاه در گدازش سوداش همچــــو مـا
شــــد آفتـــــــاب از رخ او یـــاد گار مـــــــا
ای رونــق صبـــاح و صبـــوح ظریف مــــا
وی دولت پیـــاپی بیش از شمـــــار مـــــــــا
هـــر چنـــد سخت مستـــی سستی مکن بگیر
کارزد به هــــر چه گـــویی خمرو خمار ما
جـــامی چو آفتاب پــرآتش بگیــــــــــر رود
درکش به روی چـــون قمـــر شهـریار مـــا
این نیم کـــاره مانــد و دل من زکــار شـــــد
کـــار او کنــــد کـــه هست خــداوندگار مــا
ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم
آمدهام چو عقل و جان از همه دیدهها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم
آمده که رهزنم بر سر گنج شه زنم
آمدهام که زر برم زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند
پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم
گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود
تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم
آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد
و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم
در هوس خیال او همچو خیال گشتهام
وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم
این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
گفت بخور نمیخوری پیش کسی دگر برم

سرهای درختان همه پربار چرا شد
کان بلبل خوش لحن به تکرار درآمد
یک حمله دیگر همه در رقص درآییم
مستانه و یارانه که آن یار درآمد
یک حمله دیگر همه دامن بگشاییم
کز بهر نثار آن شه دربار درآمد
یک حمله دیگر به شکرخانه درآییم
کز مصر چنین قند به خروار درآمد
یک حمله دیگر بنه خواب بسوزیم
زیرا که چنین دولت بیدار درآمد
یک حمله دیگر به شب این پاس بداریم
کان لولی شب دزد به اقرار درآمد
یک حمله دیگر برسان باده که مستی
در عربده ویران شده دستار درآمد
یک حمله دیگر به سلیمان بگراییم
کان هدهد پرخون شده منقار درآمد
این شربت جان پرور جان بخش چه ساقیست
از دست مسیحی که به بیمار درآمد
اکنون بزند گردن غمهای جهان را
کاقبال تو چون حیدر کرار درآمد
دارالحرج امروز چو دارالفرجی شد
کان شادی و آن مستی بسیار درآمد
بربند لب اکنون که سخن گستر بیلب
بی حرف سیه روی به گفتار درآمد

در طلبت رفت به هر جا دلم
در طلب زهره رخ ماه رو
می نگرد جانب بالا دلم
فرش غمش گشتم و آخر ز بخت
رفت بر این سقف مصفا دلم
آه که امروز دلم را چه شد
دوش چه گفته است کسی با دلم
از طلب گوهر گویای عشق
موج زند موج چو دریا دلم
روز شد و چادر شب می درد
در پی آن عیش و تماشا دلم
از دل تو در دل من نکتههاست
آه چه ره است از دل تو تا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی
وای دلم وای دلم وا دلم
ای تبریز از هوس شمس دین
چند رود سوی ثریا دلم

همه چون ماهیان در آب رفتند
دو چشم عاشقان بیدار تا روز
همه شب سوی آن محراب رفتند
چو ایشان را حریف از اندرونست
چه غم دارند اگر اصحاب رفتند
همه در غصه و در تاب و عشاق
به سوی طره پرتاب رفتند
همه اندر غم اسباب و ایشان
قلنداروار بیاسباب رفتند
کی یابد گرد ایشان را که ایشان
چو برق و باد سخت اشتاب رفتند
تو چون دلوی بر بن دولاب میگرد
که ایشان برتر از دولاب رفتند
ببین آنها که بند سیم بودند
درون خاک چون سیماب رفتند
ببین آنها که سیمین بر گزیدند
به روی سرخ چون عناب رفتند
عرضه مکن دو دست تـــی پر کن زود آن سبــــو
ای طربون غم شکن سنگ بـــراین سبــو مــــــزن
از در حق به یک سبــــو کم نشده ست آب جـــــو
زان قدحی کــــه ساحران جان به فدا شدنــد از آن
چـــون کف موسی نبی بـــزم نهــــاد و کــرد طـو
فـــاش بیا و فاش ده باده عشق فــــــــــاش بـــــــه
عیـــد شده ست و عام را گررمضان است باش گو
رغم سپیــد ماخ را رقص درآر شــــــــــــــاخ را
وآن کــرم فــراخ را باز گشای تــــوبــــــــه تـــو
مهره که درربوده ای بر کف دست نــــــه دمـــی
وآن گـــروی کـــه برده ای بار دوم زما مجـــــو
مرده به مرگ پار من زنده شـــــده زیــــــار من
چنـــــد خزیده در کفن زنده از آن مسیح خــــــو
منکر حشر روز دین ژاژ مخا بیـــــــــا ببیـــــن
رستـــــه چو سبزه از زمین سروقدان باغ هـــو
خامش کـــرده جملگان ناطق غیب بــــی زبــان
خطبه بخوانده بر جهان بی نغمات وگفت و گــو

گر سر ننهم آنگه گله کن
مجنون شدهام از بهر خدا
زان زلف خوشت یک سلسله کن
سی پاره به کف در چله شدی
سی پاره منم ترک چله کن
مجهول مرو با غول مرو
زنهار سفر با قافله کن
ای مطرب دل زان نغمه خوش
این مغز مرا پرمشغله کن
ای زهره و مه زان شعله رو
دو چشم مرا دو مشعله کن
ای موسی جان شبان شدهای
بر طور برو ترک گله کن
نعلین ز دو پا بیرون کن و رو
در دست طوی پا آبله کن
تکیه گه تو حق شد نه عصا
انداز عصا و آن را یله کن
فرعون هوا چون شد حیوان
در گردن او رو زنگله کن

کز بخت یکی ماه رخی خوب درافتاد
چشم و دل عشاق چنان پر شد از آن حسن
تا قصه خوبان که بنامند برافتاد
بس چشمه حیوان که از آن حسن بجوشید
بس باده کز آن نادره در چشم و سر افتاد
مه با سپر و تیغ شبی حمله او دید
بفکند سپر را سبک و بر سپر افتاد
ما بنده آن شب که به لشکرگه وصلش
در غارت شکر همه ما را حشر افتاد
خونی بک هجران به هزیمت علم انداخت
بر لشکر هجران دل ما را ظفر افتاد
گفتند ز شمس الحق تبریز چه دیدیت
گفتیم کز آن نور به ما این نظر افتاد

ای دل شکایتها مکن تا نشنود دلدار من
ای دل نمیترسی مگر از یار بیزنهار من
ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من
نشنیدهای شب تا سحر آن نالههای زار من
یادت نمیآید که او می کرد روزی گفت گو
می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من
اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان
ا ین بس نباشد خود تو را کآگه شوی از خار من
گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان
تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من
خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر
وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من
چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او
گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من
گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان
خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من
گفتم منم در دام تو چون گم شوم بیجام تو
بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من

وگر به خشم روی صد هزار سال ز من
به عاقبت به من آیی که منتهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقش بند سراپرده رضات منم
نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی
مرو به خشک که دریای باصفات منم
نگفتمت که تو را رهزنند و سرد کنند
که آتش و تبش و گرمی هوات منم
نگفتمت که صفتهای زشت در تو نهند
که گم کنی که سرچشمه صفات منم
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد خلاق بیجهات منم
اگر چراغ دلی دانک راه خانه کجاست
وگر خداصفتی دانک کدخدات منم

داغ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود
دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بیتو به سر نمیشود
جان ز تو جوش میکند دل ز تو نوش میکند
عقل خروش میکند بیتو به سر نمیشود
خمر من و خمار من باغ من و بهار من
خواب من و قرار من بیتو به سر نمیشود
جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی
آب زلال من تویی بیتو به سر نمیشود
گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی
آن منی کجا روی بیتو به سر نمیشود
دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی
این همه خود تو میکنی بیتو به سر نمیشود
بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی
باغ ارم سقر شدی بیتو به سر نمیشود
گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم
ور بروی عدم شوم بیتو به سر نمیشود
خواب مرا ببستهای نقش مرا بشستهای
وز همهام گسستهای بیتو به سر نمیشود
گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من
مونس و غمگسار من بیتو به سر نمیشود
بی تو نه زندگی خوشم بیتو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کشم بیتو به سر نمیشود
هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد
هم تو بگو به لطف خود بیتو به سر نمیشود

وین عالم بیاصل را چون ذرهها برهم زند
عالم همه دریا شود دریا ز هیبت لا شود
آدم نماند و آدمی گر خویش با آدم زند
دودی برآید از فلک نی خلق ماند نی ملک
زان دود ناگه آتشی بر گنبد اعظم زند
بشکافد آن دم آسمان نی کون ماند نی مکان
شوری درافتد در جهان، وین سور بر ماتم زند
گه آب را آتش برد گه آب آتش را خورد
گه موج دریای عدم بر اشهب و ادهم زند
خورشید افتد در کمی از نور جان آدمی
کم پرس از نامحرمان آن جا که محرم کم زند
مریخ بگذارد نری دفتر بسوزد مشتری
مه را نماند زهره را تا پرده خرم زند
افتد عطارد در وحل آتش درافتد در زحل
زهره نماند زهره را تا پرده خرم زند
نی قوس ماند نی قزح نی باده ماند نی قدح
نی عیش ماند نی فرح نی زخم بر مرهم زند
نی آب نقاشی کند نی باد فراشی کند
نی باغ خوش باشی کند نی ابر نیسان نم زند
نی درد ماند نی دوا نی خصم ماند نی گوا
نی نای ماند نی نوا نی چنگ زیر و بم زند
اسباب در باقی شود ساقی به خود ساقی شود
جان ربی الاعلی گود دل ربی الاعلم زند
برجه که نقاش ازل بار دوم شد در عمل
تا نقشهای بیبدل بر کسوه معلم زند
حق آتشی افروخته تا هر چه ناحق سوخته
آتش بسوزد قلب را بر قلب آن عالم زند
خورشید حق دل شرق او شرقی که هر دم برق او
بر پوره ادهم جهد بر عیسی مریم زند

آواره عشق ما آواره نخواهد شد
آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز
وان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد
آن را که منم منصب معزول کجا گردد
آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد
آن قبله مشتاقان ویران نشود هرگز
وان مصحف خاموشان سی پاره نخواهد شد
از اشک شود ساقی این دیده من لیکن
بی نرگس مخمورش خماره نخواهد شد
بیمار شود عاشق اما بنمی میرد
ماه ار چه که لاغر شد استاره نخواهد شد
خاموش کن و چندین غمخواره مشو آخر
آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد

اومید همه جانها از غیب رسید آمد
نومید مشو گر چه مریم بشد از دستت
کان نور که عیسی را بر چرخ کشید آمد
نومید مشو ای جان در ظلمت این زندان
کان شاه که یوسف را از حبس خرید آمد
یعقوب برون آمد از پرده مستوری
یوسف که زلیخا را پرده بدرید آمد
ای شب به سحر برده در یارب و یارب تو
آن یارب و یارب را رحمت بشنید آمد
ای درد کهن گشته بخ بخ که شفا آمد
وی قفل فروبسته بگشا که کلید آمد
ای روزه گرفته تو از مایده بالا
روزه بگشا خوش خوش کان غره عید آمد
خامش کن و خامش کن زیرا که ز امر کن
آن سکته حیرانی بر گفت مزید آمد

وان سیمبرم آمد وان کان زرم آمد
مستی سرم آمد نور نظرم آمد
چیز دگر ار خواهی چیز دگرم آمد
آن راه زنم آمد توبه شکنم آمد
وان یوسف سیمین بر ناگه به برم آمد
امروز به از دینه ای مونس دیرینه
دی مست بدان بودم کز وی خبرم آمد
آن کس که همیجستم دی من به چراغ او را
امروز چو تنگ گل بر ره گذرم آمد
دو دست کمر کرد او بگرفت مرا در بر
زان تاج نکورویان نادر کمرم آمد
آن باغ و بهارش بین وان خمر و خمارش بین
وان هضم و گوارش بین چون گلشکرم آمد
از مرگ چرا ترسم کو آب حیات آمد
وز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد
امروز سلیمانم کانگشتریم دادی
وان تاج ملوکانه بر فرق سرم آمد
از حد چو بشد دردم در عشق سفر کردم
یا رب چه سعادتها که زین سفرم آمد
وقتست که می نوشم تا برق زند هوشم
وقتست که برپرم چون بال و پرم آمد
وقتست که درتابم چون صبح در این عالم
وقتست که برغرم چون شیر نرم آمد
بیتی دو بماند اما بردند مرا جانا
جایی که جهان آن جا بس مختصرم آمد

سرو خرامان منی ای رونق بستان من
چون می روی بیمن مرو ای جان جان بیتن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من
هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من
تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من
بیپا و سر کردی مرا بیخواب و خور کردی مرا
سرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان من
از لطف تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من
گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو
ای شاخها آبست تو ای باغ بیپایان من
یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی
پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من
ای جان پیش از جانها وی کان پیش از کانها
ای آن پیش از آنها ای آن من ای آن من
منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نی
اندیشهام افلاک نی ای وصل تو کیوان من
مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد
در آب حیوان مرگ کو ای بحر من عمان من
ای بوی تو در آه من وی آه تو همراه من
بر بوی شاهنشاه من شد رنگ و بو حیران من
جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلی جدا
بیتو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان من
ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من
ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من

نبود ز زمین بود سمایی
زیرا که بلای عاشقی را
جانی شرط است کبریایی
زخم آیت بندگان خاص است
سردفتر عاشق خدایی
کاین عالم خاک خاک ارزد
آن جا که بلا کند بلایی
یک جو ز بلاش گنج زرهاست
ای بر سر گنج بین کجایی
از سوزش آفتاب محنت
در عشق چو سایه همایی
ای آنک تو بوی آن نداری
تو لایق آن بلا نیایی
لایق نبود به زخم او را
الا که وجود مرتضایی
در من نگـــردر من نگر بهر تو غمخوار آمدم
شاد آمدم شاد آمدم از جملــــــه آزاد آمـــــــدم
چندین هـــزاران سال شد تا من به گفتار آمــدم
آن جا روم آنجا روم بالا بدم بـــــــــــــالا روم
بازم رهان بازم رهان کاین جا به زنهــار آمـدم
من مرغ لاهوتی بدم دیدی کا ناسوتی شـــــــدم
دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتــــار آمـــــــدم
من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکـــم مختصـر
آخــــر صدف من نیستم من در شهـــوار آمـدم
ما را به چشم سر مبین ما را به چشم سر بیــن
آنجا بیا ما را ببین کان جــــا سبکبـــار آمـــــدم
از چار مادر برترم وز هفت آبا نیـــــز هـــــم
من گــوهر کانی بدم کاین جا به دیــدار آمــــدم
یارم به بازارآمده ست چالاک وهشیارآمده ست
ور نه به بازارم چه کا ر وی را طلبکار آمــدم
ای شمس تبریزی نظر در کل عالم کی کنـــــی
کانـــدر بیابان فنا جان و دل افگـــــــار آمــــدم

دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم
ديدهء سيرست مرا ، جان دليرست مرا
زهرهء شيرست مرا ، زهره تابنده شدم
گفــت که ديوانه نه ئی ، لايق اين خانه نه ئی
رفتم و ديوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفــت که سرمست نه ئی رو که از اين دست نه ئی
رفتم و سرمست شدم و ز طرب آکنده شدم
گفــت که تو کشته نه ئی در طرب آغشته نه ئی
پيش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
گفــت که تو زير ککی مست خيالی و شکی
گول شدم هول شدم وز همه بر کنده شدم
گفــت که تو شمع شدی قبلهء اين جمع شدی
جمع نيم ، شمع نيم دود پراکنده شدم
گفــت که شيخی و سری پيش رو و راه بری
شيخ نيم پيش نيم امر ترا بنده شدم
گفــت که با بال و پری من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم
گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو
زانک من از لطف و کرم سوی تو آينده شدم
گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن
گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم
چشمه خورشيد توئی سايه گه بيد منم
چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم
تابش جان يافت دلم وا شد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم دشمن اين ژنده شدم
صورت جان وقت سحر لاف همی زد ز بطر
بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم
شکر کند کاغذ تو از شکر بی حد تو
کامد او در بر من ، با وی ماننده شدم
شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ بخم
کز نظر و گردش او نور پذيرنده شدم
شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک
کز کرم و بخشش او روشن و بخشنده شدم
شکر کند عارف حق کز همه برديم سبق
بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم
زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم
يوسف بودم ز کنون يوسف زاينده شدم
از تو ام ای شهره قمر در من و در خود بنگر
کز اثر خندهء تو گلشن خندنده شدم
هستي ز غيب رسته بر غيب پرده بسته
و آن غيب همچو آتش در پرده هاي دودي
دود ارچه زاد ز آتش هم دود شد حجابش
بگذر ز دود هستي كز دود نيست سودي
از دود گر گذشتي جان عين نور گشتي
جان شمع و تن چو طشتي جان آب و تن چو رودي
گر گرد پست شستي قرص فلك شكستي
در نيست برشكستي بر هستها فزودي
بشكستي از نري او سد سكندري او
ز افرشته و پري او روبندها گشودي
ملكش شدي مهيا از عرش تا ثريا
از زير هفت دريا در بقا ربودي
رفتي لطيف و خرم زانسو ز خشك وازنم
در عشق گشته محرم با شاهدي بسودي
تبريز شمس ديني گر داردش اميني
با ديده يقيني در غيب وانمودي

امـــروز بت خنـــدان می بخش کنـــد خنـــده
عالــــم همه خنـــدان شد بگــذشت زحد خنـده
پیوسته حسود بـــودی بر غصه ولیک این دم
می جــوشد و می رویر از عین حسد خنـــده
در من بنگـــر ای جان تا هر دو سلف خندیـم
کان خنده بی پایان آورد مــــــدد خنـــــــــــده
بر بسته و بررسته غرقند در ایـــن رستــــــه
تا با همگـــان باشد از عین ابـــــــد خنـــــــده
تا چند نهان خندم پنهـــان نکنم زیـــــن پــــس
هر چنـــد نهان دارم از مـــن بجهـــد خنــــده
ور تو پنهـــان داری ناموس تـــو من دانـــــم
کانـــدر سر هر مویت درجست دو صد خنده
هر ذره که می پویــــد بی خنـــده نمی رویــد
از نیست سوی هستی ما را کی کشد خنـــــده
خنــــده پدر و مادر در چــــــــرخ درآوردت
بنمود به هـــر طورت الطاف احــد خنـــــــده
آن دم کـــه دهـــان خندد در خنـــده جان بنگـر
کــان خنــده بی دنــدان در لب بنهــــد خنــــده

ای عاشقان , ای عاشقان من خاک را گوهر کنم
وی مطربان , وی مطربان دف شما پر زر کنم
باز آمدم , باز آمدم , از پيش آن يار آمدم
در من نگر , در من نگر , بهر تو غمخوار آمدم
شاد آمدم , شاد آمدم , از جمله آزاد آمدم
چندين هزاران سال شد تا من بگفتار آمدم
آنجا روم , آنجا روم , بالا بدم بالا روم
بازم رهان , بازم رهان کاينجا بزنهار آمدم
من مرغ لاهوتی بدم , ديدی که ناسوتی شدم
دامش نديدم ناگهان در وی گرفتار آمدم
من نور پاکم ای پسر , نه مشت خاکم مختصر
آخر صدف من نيستم , من در شهوار آمدم
ما را بچشم سر مبين , ما را بچشم سر ببين
آنجا بيا , ما را ببين کاينجا سبکسار آمدم
از چار مادر برترم وز هفت آبا نيز هم
من گوهر کانی بدم کاينجا بديدار آمدم
يارم به بازار آمدست , چالاک و هشيار آمدست
ورنه ببازارم چه کار ويرا طلب کار آمدم
ای شمس تبريزی , نظر در کل عالم کی کنی
کاندر بيابان فنا جان و دل افکار آمدم

به چشم آتش افکند در همه نادی
پدید گشت یکی آهوی در این وادی
همه سوار و پیاده طلب درافتادند
بجهد و جد نه چون تو که سست افتادی
چو یک دو حمله دویدند ناپدید شد او
که هیچ بوی نبردی کسی به استادی
لگامها بکشیدند تا که واگردند
نمود باز بدیشان فزودشان شادی
چو باز حمله بکردند باز تک برداشت
که باد در پی او گم کند همیبادی
بر این صفت چو ز حد رفت هر کسی ز هوس
ز هم شدند جدا و بکرد وحادی
یکی به تک دم خرگوش برگرفت غلط
یکی پی بز کوهی و راه بغدادی
گروه گمشده با همدگر دو قسم شدند
یکی به طمع در آهو یکی به آزادی
جماعتی که بدیشانست میل آن آهو
چو گم شدندی بنمودی آهو آبادی
از این جماعت قومی که خاصتر بودند
به چشم مست بیاموختشان هم اورادی
چو خو و طبع ورا خوبتر بدانستند
ز طبع او نشدندی به هیچ رو عادی
جمال خویش چو بنمودشان ز رحمت خود
که اندک اندک گستاخ کردشان هادی
به هر دو روز یکی شکل دیگر آوردی
به شکلهای عجایب مثال شیادی
ازانک زهره بدرد دل ضعیفان را
چه تاب دارد خود جان آدمیزادی
که آسمان و زمین بردرد اگر بیند
یکی صفت ز صفتهای مبدی بادی
که باشد آنک بگفتم خیال شمس الدین
که او مراست خدیو و مجیر بیدادی
ز عشق او نتوانم که توبه آرم من
وگر شود به نصیحت هزار عبادی
که اوست اصل بصیرت پناه عالم کشف
کز او بیابد بنیاد دید بنیادی
ایا جمال تو را او جمال داد و نمک
ایا کمال تو از رشک او بیفزادی
حرام باشد یاد کسی به هر دو جهان
از آن گهی که تو اندر ضمیر و دل یادی

کار ندارم جز این کارگه و کارم اوست
لاف زنم لاف لاف چونک خریدارم اوست
طوطی گویا شدم چون شکرستانم اوست
بلبل بویا شدم چون گل و گلزارم اوست
پر به ملک برزنم چون پر و بالم از اوست
سر به فلک برزنم چون سر و دستارم اوست
جان و دلم ساکنست زانک دل و جانم اوست
قافلهام ایمنست قافله سالارم اوست
بر مثل گلستان رنگرزم خم اوست
بر مثل آفتاب تیغ گهردارم اوست
خانه جسمم چرا سجده گه خلق شد
زانک به روز و به شب بر در و دیوارم اوست
دست به دست جز او مینسپارد دلم
زانک طبیب غم این دل بیمارم اوست
بر رخ هر کس که نیست داغ غلامی او
گر پدر من بود دشمن و اغیارم اوست
ای که تو مفلس شدی سنگ به دل برزدی
صله ز من خواه زانک مخزن و انبارم اوست
شاه مرا خوانده است چون نروم پیش شاه
منکر او چون شوم چون همه اقرارم اوست
گفت خمش چند چند لاف تو و گفت تو
من چه کنم ای عزیز گفتن بسیارم اوست

من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا
آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا
بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان
دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا
نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را
آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا
ای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نان
برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا
اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه
چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا
رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا
ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا

اندک اندک جمع مستان می رسنـــد
اندک اندک می پرستان می رسنـــد
دلنوازان ناز نازان در رهند
گلعذاران از گلستان می رسنـــد
اندک اندک زين جهان هست و نيست
نيستان رفتند و هستان می رسنـــد
جمله دامنهای پر زر همچو کان
از برای تنگ دستان می رسنـــد
لاغران خسته از مرعای عشــق
فربهان و تندرستان می رسنـــد
جان پاکان چون شعاع آفتــاب
از چنان بالا به پستان می رسنـــد
خرم آن باغی که بهر مريــمان
ميوه های نو زمستان می رسنـــد
اصلشان لطفست و هم واگشت لطف
هم ز بستان سوی بستان می رسنـــد

برون شو ای غم از سینه که لطف یار میآید
تو هم ای دل ز من گم شو که آن دلدار میآید
نگویم یار را شادی که از شادی گذشتست او
مرا از فرط عشق او ز شادی عار میآید
مسلمانان مسلمانان مسلمانی ز سر گیرید
که کفر از شرم یار من مسلمان وار میآید
برو ای شکر کاین نعمت ز حد شکر بیرون شد
نخواهم صبر گر چه او گهی هم کار میآید
روید ای جمله صورتها که صورتهای نو آمد
علم هاتان نگون گردد که آن بسیار میآید
در و دیوار این سینه همیدرد ز انبوهی
که اندر در نمیگنجد پس از دیوار میآید
همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد
چو فرو شدم به دریا چو تو گوهرم نیامد

سر خنب ها گشادم ز هزار خم چشیدم
چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد
چه عجب که در دل من گل و یاسمن بخندد
که سمن بری لطیفی چو تو در برم نیامد
ز پیت مراد خود را دو سه روز ترک کردم
چه مراد ماند زان پس که میسرم نیامد
دو سه روز شاهیت را چو شدم غلام و چاکر
به جهان نماند شاهی که چو چاکرم نیامد
خردم گفت برپر ز مسافران گردون
چه شکسته پا نشستی که مسافرم نیامد
چو پرید سوی بامت ز تنم کبوتر دل
به فغان شدم چو بلبل که کبوترم نیامد
چو پی کبوتر دل به هوا شدم چو بازان
چه همای ماند و عنقا که برابرم نیامد

برو ای تن پریشان تو و آن دل پشیمان
که ز هر دو تا نرستم دل دیگرم نیام
خواب از پی آن آید تا عقل تو بستاند
دیوانه کجا خسبد دیوانه چه شب داند
نی روز بود نی شب در مذهب دیوانه
آن چیز که او دارد او داند او داند
از گردش گردون شد روز و شب این عالم
دیوانه آن جا را گردون بنگر داند
گر چشم سرش خسپد بیسر همه چشمست او
کز دیده جان خود لوح ازلی خواند
دیوانگی ار خواهی چون مرغ شو و ماهی
با خواب چو همراهی آن با تو کجا ماند
شب رو شو و عیاری در عشق چنان یاری
تا باز شود کاری زان طره که بفشاند
دیوانه دگر سانست او حامله جانست
چشمش چو به جانانست حملش نه بدو ماند

در دل و جان خانه کردی عاقبت
هر دو را دیوانه کردی عاقبت
آمدی کاتش در این عالم زنی
وانگشتی تا نکردی عاقبت
ای ز عشقت عالمی ویران شده
قصد این ویرانه کردی عاقبت
من تو را مشهور میکردم دلا
یاد آن افسانه کردی عاقبت
عشق را بیخویش بردی در حرم
عقل را بیگانه کردی عاقبت
یا رسول الله ستون صبر را
استن حنانه کردی عاقبت
شمع عالم بود عقل چارهگر
شمع را پروانه کردی عاقبت
یک سرم این سو و یک سر سوی تو
دو سرم چون شانه کردی عاقبت
دانهای بیچاره بودم زیر خاک
دانه را دردانه کردی عاقبت
دانه را هم باغ و بستان ساختی
خاک را کاشانه کردی عاقبت
ای دل مجنون و از مجنون بتر
مردی مردانه کردی عاقبت
کاسهء سر از تو پر بود و تهی
کاسه را پیمانه کردی عاقبت
جان جانداران سرکش را به علم
عاشق جانانه کردی عاقبت
شمس تبریزی که مر هر ذره را
روشن و فرزانه کردی عاقبت

چه باشد ای برادر یک شب اگر نخسپی
چون شمع زنده باشی همچون شرر نخسپی
درهای آسمان را شب سخت میگشاید
نیک اختریت باشد گر چون قمر نخسپی
گر مرد آسمانی مشتاق آن جهانی
زیر فلک نمانی جز بر زبر نخسپی
چون لشکر حبش شب بر روم حمله آرد
باید که همچو قیصر در کر و فر نخسپی
عیسی روزگاری سیاح باش در شب
در آب و در گل ای جان تا همچو خر نخسپی
شب رو که راهها را در شب توان بریدن
گر شهر یار خواهی اندر سفر نخسپی
در سایه خدایی خسپند نیکبختان
زنهار ای برادر جای دگر نخسپی
چون از پدر جدا شد یوسف نه مبتلا شد
تو یوسفی هلا تا جز با پدر نخسپی
زیرا برادرانت دارند قصد جانت
هان تا میان ایشان جز با حذر نخسپی
تبریز شمس دین را جز ره روی نیابد

ای آفتـــاب سرکشــان بــا کهکشــان آمیختــــــی
مانند شیــــــر و انگیـــن بــــــا بندگان آمیختــــی
یا چون شراب جان فزا هر جزو را دادی طرب
یـــا همچـــو باران کـــرم با خاکـــدان آمیختـــی
یـــا همچـــو عشق جـــان فدا در لاابالی مـاردی
با عقل پر حــرص شحیح خــرده دان آمیختــــی
ای آتش فـــروان روا در آب مسکن ســاختــــی
وی نرگس عالـــی نظر با ارغـــوان آمیختـــــی
چنــدان در آتش درشدی کتش در آتـــش درزدی
چنـــدان نشان جستی که تو با بی نشـان آمیختــی
ای سر الله الصمــد ای بازگشت نیــک و بـــــــد
پهلـــو تهی کــردی زخود بــــا پهلـــوان آمیختی
جان ها بجستندت بسی بویی نبرد از تو کســـــی
آیس شدنـــد و خسته دل خود ناگهـــــان آمیختـی
از جنس نبــود حیرتی بی جنس نبــــود الفتـــــی
تو این نه ای وآن نه ای بـــــا این و آن آمیختـــی
هــــردو جهان مهمان تو بنشسته گـــرد خوان تـو
صــد گونه نعمت ریختی بـــــا مهمـــــان آمیختی
آمیختی چندانک او خــود را نم دانــــد ز تــــــو
آری کجـــا دانــد چو تو با تن چـــو جان آمیختی
پیرا جوان کردی چو تو سر سبز این گلشن شدی
تیــرا به صیدی دررسی چــون بــا کمان آمیختی
ای دولت بخت همـــه دزدیده ای رخت همــــــه
چالاک رهـــزن آمدی بـــــــا کـــاروان آمختــی
چرخ و فلک ره میــرود تا تو رهش آمــوختــی
جـــان و جهان برهم می پرد تا باجهان آمیختــی
حیرانم اندر لطف تو کاین قهر چون سر میکشــد
گـــــردن چو قصابان مگــــر با گردران آمیختی
خوبان یوسف چهره را آموختــــی عاشق کشــی
و آن خار چون عقربت را بــا گلستان آمیختــــی
این را رها کن عارفا آن را نظر کن کز صفــــا
رستی ز اجزای زمیــن با آسمـــــان آمیخـتــــی
از بام گــردون آمدی ای آب آب زنــــــدگــــــی
از بـــام ما جولان زدی با نــاودان آمیختــــــــی
شب دزد کی یابد تو را چون نیستی اندر ســــرا
بر بام چابک میـــزنی بـــا پاسبــــــان آمیختـــی

اين بار من يكبارگی در عاشقی پيچيده ام
اين بار من يكبارگی از عافيت ببريده ام
دل را ز خود بركنده ام با چيز ديگر زنده ام
عقل و دل و انديشه را از بيخ و بن سوزيده ام
ای مردمان ای مردمان از من نيايد مردمی
ديوانه هم ننديشد آن كاندر دل انديشيده ام
ديوانه كوكب ريخته از شور من بگريخته
من با اجل آميخته در نيستی پريده ام
امروز عقل من ز من يكبارگی بيزار شد
خواهد كه ترساند مرا پنداشت من ناديده ام
من خود كجا ترسم ازو شكلی بكردم بهر او
من گيج كی باشم ولی قاصد چنين گيجيده ام
از كاسهء استارگان وز خون گردون فارغم
بهر گدارويان بسی من كاسه ها ليسيده ام
من از برای مصلحت در حبس دنيا مانده ام
حبس از كجا من از كجا مال كه را دزديده ام
در حبس تن غرقم به خون وز اشك چشم هر حرون
دامان خون آلود را در خاك می ماليده ام
مانند طفلی در شكم من پرورش دارم ز خون
يكبار زايد آدمی من بارها زاييده ام
چندانك خواهی در نگر در من كه نشناسی مرا
زيرا از آن كم ديده ای من صد صفت گرديده ام
در ديدۀ من اندرآ وز چشم من بنگر مرا
زيرا برون از ديده ها منزلگهی بگزيده ام
تو مست مست سرخوشی من مست بی سر سرخوشم
تو عاشق خندان لبی من بی دهان خنديده ام
من طرفه مرغم كز چمن با اشتهای خويشتن
بی دام و بی گيرنده ای اندر قفس خيزيده ام
زيرا قفس با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان
بهر رضای يوسفان در چاه آراميده ام
در زخم او زاری مكن دعوی بيماری مكن
صد جان شيرين داده ام تا اين بلا بخريده ام
چون كرم پيله در بلا در اطلس و خز می روی
بشنو ز كرم پيله هم كاندر قبا پوسيده ام
پوسيده ای در گور تن رو پيش اسرافيل من
كز بهر من در صور دم كز گور تن ريزيده ام
نی نی چو باز ممتحن بر دوز چشم از خويشتن
مانند طاووسی نكو من ديبها پوشيده ام
پيش طبيبش سر بنه يعنی مرا ترياق ده
زيرا درين دام نزه من زهرها نوشيده ام
تو پيش حلوايی جان شيرين و شيرين جان شوی
زيرا من از حلوای جان چون نيشكر باليده ام
عين ترا حلوا كند به زانك صد حلوا دهد
من لذت حلوای جان جز از لبش نشنيده ام
خاموش كن كاندر سخن حلوا بيفتد از دهن
بی گفت مردم بو برد زانسان كه من بوييده ام
هر غوره ای نالان شده كای شمس تبريزی بيا
كز خامی و بی لذتی در خويشتن چغريده ام

تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی
تو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که تویی
من همه در حکم توام تو همه در خون منی
گر مه و خورشید شوم من کم از آنم که تویی
با همه ای رشک پری چون سوی من برگذری
باش چنین تیز مران تا که بدانم که تویی
دوش گذشتی ز درم بوی نبردم ز تو من
کرد خبر گوش مرا جان و روانم که تویی
چون همه جان روید و دل همچو گیاه خاک درت
جان و دلی را چه محل ای دل و جانم که تویی
ای نظرت ناظر ما ای چو خرد حاضر ما
لیک مرا زهره کجا تا به جهانم که تویی
چون تو مرا گوش کشان بردی از آن جا که منم
بر سر آن منظرهها هم بنشانم که تویی
مستم و تو مست ز من سهو و خطا جست ز من
من نرسم لیک بدان هم تو رسانم که تویی
زین همه خاموش کنم صبر و صبر نوش کنم
عذر گناهی که کنون گفت زبانم که تویی

ای عــــاشقان ای عــاشقان آمد گه وصــل ولقــــــــا
از اسمان آمـــد ندا کای مــاه رویــــــــــــان الصــلا
ای سر خوشان ای سر خوشان آمد طرب دامن کشان
بگـــــرفته زنجیر او بگــــرفته او دامـــــــان مــــــا
آمـــــد شراب آتشین ای دیـــــو غم کنجــی نشیـــــن
ای جـــــان مرگ انــدیش رو ای ساقی باقــــی درآ
ای هفت گـردون مست تو ما مهره ای در دست تـو
ای هست ما ار هست تو در صـــد هــزاران مرحبا
ای مطــرب شیرین نفس هـرلحظه می جنبان جرس
ای عیش زین نه بر فرس بر جان ما زن ای صبـــا
ای بانگ نای خوش سمر در بانگ تو طعم شکــــر
آیـــد مرا شام و سحــر از بانگ تو بـــــوی وفــــا
بار دگـــر آغاز کن آن پرده ها را ســــاز کــــــــن
بر جملـــه خــوبان نــاز کن ای آفتـاب خوش لقـــا
خاموش کن پرده مــدر سغراق خاموشــان بخـــور
ستـــار شو ستار شــــو خو گیـــر از حلـــم خـــدا

امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی
بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا
خورشید را حاجب تویی اومید را واجب تویی
مطلب تویی طالب تویی هم منتها هم مبتدا
در سینهها برخاسته اندیشه را آراسته
هم خویش حاجت خواسته هم خویشتن کرده روا
ای روح بخش بیبدل وی لذت علم و عمل
باقی بهانهست و دغل کاین علت آمد وان دوا
ما زان دغل کژبین شده با بیگنه در کین شده
گه مست حورالعین شده گه مست نان و شوربا
این سکر بین هل عقل را وین نقل بین هل نقل را
کز بهر نان و بقل را چندین نشاید ماجرا

تدبیر صدرنگ افکنی بر روم و بر زنگ افکنی
و اندر میان جنگ افکنی فی اصطناع لا یری
میمال پنهان گوش جان مینه بهانه بر کسان
جان رب خلصنی زنان والله که لاغست ای کیا
خامش که بس مستعجلم رفتم سوی پای علم
کاغذ بنه بشکن قلم ساقی درآمد الصلا
من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه
من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
در شهر یکی کس را هشیار نمیبینم
هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه
جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد بیصحبت جانانه
هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی
و آن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه
تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می
زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه
ای لولی بربط زن تو مست تری یا من
ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتی بیلنگر کژ میشد و مژ میشد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان
نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه
نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه
گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه
من بیدل و دستارم در خانهء خمارم
یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه
در حلقهء لنگانی میباید لنگیدن
این پند ننوشیدی از خواجهء علیانه
سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی
برخاست فغان آخر از استن حنانه

شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی
بی همگان به سر شود بیتو به سر نمیشود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود
دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بیتو به سر نمیشود
جان ز تو جوش میکند دل ز تو نوش میکند
عقل خروش میکند بیتو به سر نمیشود
خمر من و خمار من باغ من و بهار من
خواب من و قرار من بیتو به سر نمیشود
جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی
آب زلال من تویی بیتو به سر نمیشود
گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی
آن منی کجا روی بیتو به سر نمیشود
دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی
این همه خود تو میکنی بیتو به سر نمیشود
بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی
باغ ارم سقر شدی بیتو به سر نمیشود
گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم
ور بروی عدم شوم بیتو به سر نمیشود
خواب مرا ببستهای نقش مرا بشستهای
وز همهام گسستهای بیتو به سر نمیشود
گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من
مونس و غمگسار من بیتو به سر نمیشود
بی تو نه زندگی خوشم بیتو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کشم بیتو به سر نمیشود
هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد
هم تو بگو به لطف خود بیتو به سر نمیشود

ای یار ما دلدار ما ای عالم اسرار ما
ای یوسف دیـــدار مـــا ای رونق بــازار مـــا
نک بر دم امسال ما خوش عاشق آمــد پار ما
ما مفلسانیم و تویی صـد گنج و صد دینار مــا
ما کاهلانیم و تویی صد حج و صد بیکــار ما
ما خفتگانیم و تویی صد دولت بیدار مـــــــــا
ما خستگانیم و تویی صد مــرهم بیمـــار مـــا
ما بس خرابیم و تویی هــم از کرم معمار مـا
من دوش گفتـــم عشق را ای خسرو عیار مـا
سر درمکش منکر مشو تو برده ای دستار ما
واپس حوابم داد او نی او توست این کار مــا
چون هرچ گویی وادهد همچون صداکهسارما
من گفتمش خود ما کهیم و این صدا گفتار مــا
زیرا که که را اختیاری نبود ای مختار مـــــا

ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما
ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما
جوشی بنه در شور ما تا میشود انگور ما
ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما
اتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما
ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما
پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما
در گل بمانده پای دل جان میدهم چه جای دل
وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما

ای دلبـــر و دلدار من ای محـــــرم و غمخوار من
ای در زمین ما را قمر ای نیم شب مــا را سحــــر
ای در خطر ما را سپـــــر ای ابر شکر بـــار مـن
خوش می روی درجان من خوش میکنی درمان من
ای دین و ای ایمان من ای بحر گوهــــــر دار مــن
ای شب روان را مشعله ای بی دلان را سلسلــــــه
ای قبله هر قافله ای قافلـــــــه ســــالار مــــــــــن
هم رهزنی هم ره بری هم ماهی و هـــــم مشـتـری
هم این سری هم آن سری هــــم گنج و استظ مــــن
چون یوسف پیغامبری آیی کــــه خواهم مشتــــری
تا آتشی اندرزنی در مصـــر و در بـــــازار مــــن
هم موسی بر طور من عیسی هر رنجـــــــور مــن
هم نور نور نور من هــــــم احمـــد مختـــــار مــن
هم مونس زندان من هــــم دولت خنـــــدان مـــــــن
والله که صد چنــــدان من بگذشته از بسیـــــار مـن
گویی مرا برجه بگو گویم چـــه گویم پیش تــــــــو
گویی بیـــا حجت مجـــــوای بنـــده طـــــرار مــن
گویم که گنجی شایگان گـــوید بلی نـــــی رایگــان
جان خـــواهم وانگه چه جان گویم سبک کن بارمن

یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا
يـار تـوئی , غار تـوئی , خواجه نگهدار مـرا
نوح تـوئی , روح تـوئی , فاتح و مفتوح تـوئی
سينه مشروح تـوی , بر در اسرار مـرا
نـور تـوئی , سـور تـوئی , دولت منصور تـوئی
مرغ کــه طور تـوئی , خسته به منقار مـرا
قطره توئی , بحر توئی , لطف توئی , قهر تـوئی
قند تـوئی , زهر تـوئی , بيش ميازار مـرا
حجره خورشيد تـوئی , خانـه ناهيـد تـوئی
روضه اوميد تـوئی , راه ده ای يار مـرا
روز تـوئی , روزه تـوئی , حاصل در يـوزه تـوئی
آب تـوئی , کوزه تـوئی , آب ده اين بار مـرا
دانه تـوئی , دام تـوی , باده تـوئی , جام تـوئی
پخته تـوئی , خام تـوئی , خام بمـگذار مـرا
اين تن اگر کم تندی , راه دلم کم زنـدی
راه شدی, تا نبدی این همه گفتار مرا

شد ز غمت خانه سودا دلم
در طلبت رفت به هر جا دلم
در طلب زهره رخ ماه رو
می نگرد جانب بالا دلم
فرش غمش گشتم و آخر ز بخت
رفت بر این سقف مصفا دلم
آه که امروز دلم را چه شد
دوش چه گفته است کسی با دلم
از طلب گوهر گویای عشق
موج زند موج چو دریا دلم
روز شد و چادر شب می درد
در پی آن عیش و تماشا دلم
از دل تو در دل من نکتههاست
آه چه ره است از دل تو تا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی
وای دلم وای دلم وا دلم
ای تبریز از هوس شمس دین
چند رود سوی ثریا دلم

آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم
آمده ام چو عقل و جان از همه دیده ها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم
آمده که رهزنم بر سر گنج شه زنم
آمده ام که زر برم زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند
پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم
گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود
تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم
آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد
و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم
در هوس خیال او همچو خیال گشته ام
وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم
این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
گفت بخور نمیخوری پیش کسی دگر برم

آمـــــد بهار ای دوستــــان منزل سوی بستـان کنیــم
گـــرد غریبان چمن خیـــزید تــــا جولان کنیـــــــــم
امروز چون زنبورها پران شویم از گل بـــه گـــــل
تا در عسل خــانه جهان شش گوشه آبادان کنیـــــــم
آمد رسولی از چمن کــاین طبل را پنهان مــــــــزن
مـــا طبل خـــانه عشق را از نعره ها ویران کنیــــم
بشنـــو سماع آسمان خیـــــزید ای دیـــــوانگـــــــان
جـــانم فـــدای عاشقان امروز جان افشان کنیــــــــم
زنجیـــرها را بردریم مــاهر یکی آهنگـــــــریـــــم
آهن گـــــزان چون کلبتین آهنگ آتشدان کنیــــــــــم
چون کـــوره آهنگــران در آتش دل می دمیـــــــــم
کهن دلان را زین نفس مستعمـــل فــرمان کنیـــــــم
آتش در این عــالم زنیم وین چرخ را برهم زنیـــــم
وین عقل پا برجـــایرا چون خویش سرگردان کنیــم
کوبیم ما بی پا و سرگه پای میـــدان گــــــاه ســـــر
مــاکی به فـــرمان خودیـــم تا این کنیم و آن کنیــــم
نی نی چو چوگانیم مــا در دست شه گـردان شـــده
تــــا صد هـــزاران گوی را در پای شه غلطان کنیم
خـــامش کنیم و خامشی هم مـــــایه دیــــوانگیـسـت
این عقـــل باشـــد که آتشی در پنبــــــه پنهان کنیــم

عشق قهار است و من مقهور عشق
چون شکر شيرين شدم از شور عشق
عشق چون وافی است وافی می خرد
در حريف بی وفا می ننگرد
ما همه شيران ولی شير علم
حمله مان از باد باشد دم به دم
حمله مان از باد و ناپيداست باد
جان فدای انکه ناپيداست باد

جانا به غریبستان چندین به چه می مانی
بازا تو از این غربت تــــا چنــد پریشانــی
صد نامه فرســـــتادم صد راه نشان دادم
یا راه نمیـــدانی یــا نامــــه نمیخوانـــــــــی
گر نامه نمیخوانی خود نــــــــــامه ترا خواند
و راه نمیــــدانی در پنجــــــــــه ره دانــــی
بازا که در آن محبس قدر تو نداند کـــــــس
با سنگ دلان منشین چون گوهر این کانــی

اگـــــر تـــو عاشقی غم را رهــــــا کن
عـــروسی بین و مـــاتم را رهــا کــــن
تو دریـــا باش و کشتـــی را برانــــداز
تو عالـــم باش و عالـــــم را رهــا کـن
چـــو آدم توبـــه کن وارو بـــــه جنـت
چـــــه وزندان آدم را رهــــــــا کــــن
بـــرابـــر چرخ چــون عیســی مریــم
خــــر عیسی مـــریم را رهــــــا کــن
وگـــر در عشق یوسف کف بریـــــدی
همـــو را گیر و مرهم را رها کــــــن
وگــر بیدار کــردت زلــف درهـــــــم
خیــــال و خواب درهم را رهـــا کـــن
نفخت فیه من روحــی رسیــــــده ست
غم بیش و غــــم کـــم را رهـــــا کـــن
مسلم کـــن دل از هستــــــی مسلــــــم
امیـــــد نــامسلــم را رهــــــــــا کــــن
بگیـــــر ای شیــرزاده خــوی شیــران
سگـــــان نـــا معلــم را رهـــــا کــــن
حریصـــان را جگــرخون بین وگرگین
گـــــر وناسور محکم را رهــــا کـــن
بـــرآن آرد تــــو را حرص چــو آزر
کـــه ابراهیــم ادهـــــم را رهـــا کــن
خمش زان نـــــوع کوته کن سخن را
کــه الله گـــو اعلــم را رهـــــــا کــن
چـــو طالع گشت شمس الـــدین تبریز
جهــــــان تنگ مظلـــم را رهــا کــن

دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من
چون می روی بی من مرو ای جان جان بی تن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من
هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من
تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من
بی پا و سر کردی مرا بیخواب و خور کردی مرا
سرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان من
از لطف تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من
گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو
ای شاخ ها آبست تو ای باغ بی پایان من
یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی
پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من
ای جان پیش از جان ها وی کان پیش از کان ها
ای آن پیش از آن ها ای آن من ای آن من
منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نی
اندیشه ام افلاک نی ای وصل تو کیوان من
مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد
در آب حیوان مرگ کو ای بحر من عمان من
ای بوی تو در آه من وی آه تو همراه من
بر بوی شاهنشاه من شد رنگ و بو حیران من
جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلی جدا
بی تو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان من
ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من
ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من

بروید ای حریفان بکشیــــــــــــــــد یار ما را
به من آورید یکدم صنــــــــــــنم گریز پا را
به ترانه های شیرین به بهانه های رنگـــــین
بکشید سوی خانه مهء خوب و خوش لقاء را
اگر او به وعده گویـــــــــد که دم دگر بیایم
همه وعده مکر باشد بفریبد او شمــــــــــا را
دم سخت گرم دارد، که به جادوئی و افسون
که زند گره بر آب،و بیبندد او هــــــــــــوا را
به مبارکــــی و شادی چو نگار مــــن درآید
بنشین نظاره می کن تو عجائب خـــــــدا را
چو جمال او بتابد چه بود جمـــــال خـــوبان
که رخ چو آفتـــــــابــــش بکشد چراغها را
برو ای دل سبکرو به یمـــن به دلبر مــــــن
برسان سلام و خدمت تو عقیف بی بهــــارا

ما عاشق سر گشته و شیدائی دمشقیم
جان داده و دل بسته، سودای دمشقیم
زان صبح سعادت که بیتابید ازآن سو
هر شام و سحر مست سحرهای دمشقیم
چون جنت دنیاست دمشق از پی دیدار
ما منتظر رویت و حسنای دمشقیـــــــــم

بی همگان به سر شود بیتو به سر نمیشود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود
دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بیتو به سر نمیشود
جان ز تو جوش میکند دل ز تو نوش میکند
عقل خروش میکند بیتو به سر نمیشود
خمر من و خمار من باغ من و بهار من
خواب من و قرار من بیتو به سر نمیشود
جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی
آب زلال من تویی بیتو به سر نمیشود
گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی
آن منی کجا روی بیتو به سر نمیشود
دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی
این همه خود تو میکنی بیتو به سر نمیشود
بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی
باغ ارم سقر شدی بیتو به سر نمیشود
گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم
ور بروی عدم شوم بیتو به سر نمیشود
خواب مرا ببستهای نقش مرا بشستهای
وز همهام گسستهای بیتو به سر نمیشود
گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من
مونس و غمگسار من بیتو به سر نمیشود
بی تو نه زندگی خوشم بیتو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کشم بیتو به سر نمیشود
هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد
هم تو بگو به لطف خود بیتو به سر نمیشود

از بهـــر خــدا عشق دگر بــــــار مــــداریــد
در مجلس جـــان فکر دگـــر کار مداریــــــد
بار دگــر و کار دگر کفــــــر و محــالــسـت
در مجلس دیـــــن مـــذهب کفــار مــداریــــد
در مجلس جـــان فکــر چنانست کــه گفتــــار
پنهـــان چو نمی مانــد اضمــــار مـداریــــــد
گــــر بانگ نیاید ز فســــا بــــوی بیــایـــــــد
در دل نظـــــر فاحشه آثـــــار مـــــداریــــــد
آن حـــارس دل مشرف جان سخت غیورست
با غیــرت او رو سوی اغیـــار مــــداریـــــد
هر وسوسه را بحث و تفکــر بما خـوانیــــــد
هــــر گمشده را سرور و ســــالار مــداریــد
یاقوت کــرم قــوت شما بـــــاز نگیـــــــــــرد
خـــــود را گــرو نفس علف خـــوار مداریــد
العزه الله جمیعــــــــا چــــــــو شنیــــــــد یت
خـــاطر به ســــوی سبلت و دستـار مداریـــد
چـــون اول خط نقطه بــــــد و آخــــر نقطــه
خـــــود را تبــع گـــردش پرگار مـــداریـــــد
در مشهـــد اعظم به تشهـــــــد بنشینیـــــــــــد
هش را بـــه ســوی گنبـــد دوار مـــداریــــــد
انکـــار بسوزد چـــو شهــادت بفــــــــــروزد
با شاهـــــد حـــق نکرت انکـــــار مـــداریـــد
یک نیم جهــــان کرکس و نیمش چــو مــردار
هین چشــــم چـو کرکس سوی مردار مداریـد
آن نفس فـــریبنــده که غــرست و غرورسـت
هین عشق بـــرآن غــره غـــــــرار مــداریـــد
گه زلف بـــرافشانــد و گــه جیب گشــایــــــد
گلگونـــه او را بجـــز از خــــار مــــداریـــد
او یـــــار وفـا نبود و از یـــــــار ببــــــــــرد
آن ده دلـــه را محـــرم اســرار مــــداریـــــد
او باده بریزد عــوضش ســرکه فــروشـــــــد
آن حـــامضه را ســـاقــی و خمــار مــداریــد
مـــا حلقه مستان خــوش ســــاقی خــویشیـــم
مـــا را سقط و بارد و هوشیـــار مــــداریــــد
گـــر ناف دهی پشک فروشد عـــوض مشک
آن نــــاف ورا نــافــه تاتــــــار مـــــداریـــــد

چـــون روح برآمـــد به ســـر منبر تذکیــــــر
جان و جهان چو روی تو در دو جهان کجا بود
گر تو ستم کنی به جان از تو ستم روا بود
چون همه سوی نور تست کیست دورو به عهد تو
چون همه رو گرفتهای روی دگر کجا بود
آنک بدید روی تو در نظرش چه سرد شد
گنج که در زمین بود ماه که در سما بود
با تو برهنه خوشترم جامه تن برون کنم
تا که کنار لطف تو جان مرا قبا بود
ذوق تو زاهدی برد جام تو عارفی کشد
وصف تو عالمی کند ذات تو مر مرا بود
هر که حدیث جان کند با رخ تو نمایمش
عشق تو چون زمردی گر چه که اژدها بود
هر که رخش چنین بود شاه غلام او شود
گر چه که بندهای بود خاصه که در هوا بود
این دل پاره پاره را پیش خیال تو نهم
گر سخن وفا کند گویم کاین وفا بود
چون در ماجرا زنم خانه شرع وا شود
شاهد من رخش بود نرگس او گوا بود
از تبریز شمس دین چونک مرا نعم رسد
جز تبریز و شمس دین جمله وجود لا بود

گفتم جادوگری ، سست بخندید وگفت
سحر اثر کی کند ذکر خدا می رود
هر نفسی بگویی ام عقل تو کو، چه شد ترا
عقل نماند بنده را در غم امتحان تو
زاهد کشوری بدم ، صاحب منبری بدم
کرد قضا مرا عاشق و کف زنان تو
صبر پرید از دلم عقل گریخت از سرم
تا به کجا کشد مرا مستی بی امان تو
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران
به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس
یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد
تو را بر در نشاند او به طراری که میآید
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد
به هر دیگی که میجوشد میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که میجوشد درون چیزی دگر دارد
نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد
بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان
میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
بنه سر گر نمیگنجی که اندر چشمه سوزن
اگر رشته نمیگنجد از آن باشد که سر دارد
چراغست این دل بیدار به زیر دامنش میدار
از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمهای گشتی
حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد
چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی
که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد
چشم و دل عشاق چنان پر شد از آن حسن
تا قصه خوبان که بنامند برافتاد
بس چشمه حیوان که از آن حسن بجوشید
بس باده کز آن نادره در چشم و سر افتاد
مه با سپر و تیغ شبی حمله او دید
بفکند سپر را سبک و بر سپر افتاد
ما بنده آن شب که به لشکرگه وصلش
در غارت شکر همه ما را حشر افتاد
خونی بک هجران به هزیمت علم انداخت
بر لشکر هجران دل ما را ظفر افتاد
گفتند ز شمس الحق تبریز چه دیدیت
گفتیم کز آن نور به ما این نظر افتاد
تا ذره چو رقص آید از منش به یاد آید
شد حامله هر ذره از تابش روی او
هر ذره از آن لذت صد ذره همیزاید
در هاون تن بنگر کز عشق سبک روحی
تا ذره شود خود را میکوبد و میساید
گر گوهر و مرجانی جز خرد مشو این جا
زیرا که در این حضرت جز ذره نمیشاید
در گوهر جان بنگر اندر صدف این تن
کز دست گران جانی انگشت همیخاید
چون جان بپرد از تو این گوهر زندانی
چون ذره به اصلش شد خوانیش ولی ناید
ور سخت شود بندش در خون بزند نقبی
عمری برود در خون موییش نیالاید
جز تا به چه بابل او را نبود منزل
تا جان نشود جادو جایی بنیاساید
تبریز ز برج تو گر تابد شمس الدین
هم ابر شود چون مه هم ماه درافزاید




































































































































































































































































